نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

11..کلاسها

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۶ ب.ظ


هر روز که میگذشت به شرایط بیشتر عادت میکردیم و بیشتر خوش میگذشت. من 3-4 تا از همشهریهامو پیدا کردم و همیشه (به جز موقع کلاسها و پست دادن) با هم بودیم. کلاسها هم مرتب برگذار میشد. صبحها کلاسهای عملی و صف جمع بود که رژه و عقب گرد و ... تمرین میکردیم که بسیار سخت بود و بعد از ظهرها بعد از ناهار هم 2 تا کلاس تئوری داشتیم. روی تخته چند تا چیز مربوط به حضور و غیاب رو از قبل نوشته شده بود؛ تعداد کل،تعداد غایبان،تعداد مرخصی، تعداد نگهبان،تعداد حاضران. یکی از مراحل اولیه کلاسهای تئوری این بود که باید بخاری کلاس روشن میشد. یک بخاری بزرگ که 2-3 نفری باید به زور روشنش میکردن!  ارشد کلاس (مهدوی) خیلی باحال بود و قبل اینکه استاد بیاد کلی میخندیدیم ولی وقتی استاد میومد کل کلاس 72 نفره به شکل عجیبی خواب آلود میشدن و چشمها بسته میشد و بعد چند ثانیه یهو باز میشد و بچه ها سعی میکردن به زور خودشونو بیدار نگه دارن که سر این قضیه هم چند بار تنبیه شدیم! بعضی اوقات به جای تنبیه جمعی فقط شخصی که خوابیده رو جریمه میکردن مثلا استاد بهش میگفت کل کلاسو ایستاده رو به دیوار بگذرونه! :31:

استادان میومدن و بیشتر اوقات جزوه میگفتن و ما هم مینویشتم چون قرار بود همینها رو امتحان بدیم. این استادی که میگم منظور استادهای کت و شلواری نیست بلکه همه شون لباس فرم نظام میپوشیدن و درجه افسری(ستوان سوم به بالا) داشتن. بعضی از استادها هم باحال بودن و کلاسشون خشک و خسته کننده نبودن ولی سخت ترین کلاسهای تئوری به نظر من مربوط میشد به کلاسهایی که استادش همون فرمانده مون یعنی جناب سروان بابایی بود. فرمانده تو کلاسهای صف جمع نسبت به فرمانده های گروهانهای دیگه سخت نمیگرفت ولی تو کلاسهای تئوری خیلی سخت گیری میکرد یه چیزو توضیح میداد و همون لحظه میپرسید. مثلا مشخصات اسلحه کلاش رو توضیح میداد (چیزی حدود یک صفحه) و بلافاصله میپرسید و هر کی بلد نبود سرش داد میکشید و ... حالا این که یک مطلب طولانی رو چه جوری میشه بلافاصله به ذهن سپرد رو من متوجه نشدم! فرمانده همیشه سوالهاشو از چند نفر میپرسید؛ چند تا شماره به شکل تصادفی میگفت که باید جواب سوالشو میدادن. مثلا میگفت شماره 10 پاشه و جواب بده. ولی از شانس بد من شماره 35 (یعنی من) همیشه بین شماره های انتخابیش بودم!  یک بار ازم درباره تیربار گرینف پرسید که بلد نبودم! بعد از جمع پرسید کی بلده؟ یکی از سربازها جواب داد. بعد اینکه سربازه جوابش رو داد دوباره اومد سراغ من گفت حالا بگو مشخصات تیربار گرینف چیه؟ که من دست و پا شکسته یه چیزهایی گفتم و جان سالم به در بردم!:29::19:




قسمت بعد

قسمت قبل

قسمت اول

  • سرباز

نظرات (۱)

۳۹۶ بازدید

ممنون حامد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی