نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

8..اولین روز فعالیت

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ


ساعت 4:30 همه گروهان رو بیدار کردن. روی دیوار یک برنامه زده بودن که به برنامه سین معروفه؛ طبق اون باید عمل میکردیم:

ساعت 4:30 بیدار باش و نماز
ساعت 5:30 صبحانه
ساعت 0600 نظافت
ساعت 6:30 گرفتن سلاح برای رفتن به میدان صبحگاه
ساعت 8-10 و ساعت 10-12 کلاس
ساعت 12-14 نهار و نماز
ساعت 14-16 و 16-17:30 کلاس
(کلاس های صبح بیشتر رژه و کلاس های بعد از ظهر بیشتر مباحث تئوری دانستنی های سربازه)
ساعت 18 نظافت و شامگاه 
ساعت 1830 نماز
ساعت 1900 شام (بعد شام راحت باش)
ساعت 2045 قُِِرُق
ساعت 2100 خاموشی
ساعت 2200 پایان قُرُق
(نوع درست نوشتن ساعت همین عدد 4 رقمی بود مثلا ساعت 9 شب میشد 2100 یا ساعت 8 صبح میشد 0800. تو برگه مرخصی هم ساعت رو به همین شکل مینوشتن)

بعد از نماز و صبحانه فرمانده گروهان اومد خودشو معرفی کرد ستوان سوم بابایی برامون یه خورده حرف زد. بعد یه سوالی ازمون پرسید که جمع جواب داد بله. مثلا بهمون گفت آماده ایم همه گفتیم بله. فرمانده گفت این صدای 140 نفر نیست صدای 10 نفره! دوباره ازمون پرسید آماده این؟ ما هم با صدای بلندتر گفتیم بله! فرمانده گفت صدای 20 نفر بود! دوباره پرسید و ما گفتیم بله. فرمانده گفت 30 نفر! این کار رو پشت سرهم تکرار میکرد و هر دفعه 10 تا میرفت بالا تا رسید به 140 و دیگه راضی شد! (حالا بماند که از یک جایی به بعد دیگه صداها بلندتر نمیشد و ثابت مونده بود)

بعد ما رو برد جلوی ساختمون صفمون کرد.برف دیگه قطع شده بود و هوا ابری بود.روز اول بود و خبری از صبحگاه نبود. فرمانده به یکی از بچه ها گفت چند تا حرکت نرمشی انجام بده و بقیه هم همزمان نرمش کنند و ما یه 10-20 دقیقه ای ورزش صبحگاهی انجام دادیم. نرمش که تموم شد فرمانده یه نگاهی به صفها انداخت گفت یکی از سربازها اون وسط خندید. برای اینکه حالیتون بشه اینجا جای خنده نیست و با هیچکی شوخی نداریم بعد صدای سوت من 3 بار دور ساختمون بدوین! سوت رو زد و همه شروع کردیم به دویدن دور ساختمان گردان! بعد اینکه 3 دورمون تموم شد فرمانده گفت سرعتتون خوب نبود خیلی شل و ول بودین! با صدای سوت من 2 بار دیگه بدوین! بعد انجام جریمه ها ما رو بد تو پادگان و یه جای پر درخت رو گیر آورد گفت همه تون این برفهایی که روی درخته رو بریزین پایین! هر چند کسی فلسفه این کار رو نفهمید ولی همه بچه ها مشغول شدن و برفها رو از روی شاخه های درختها ریختیم روی زمین!

خلاصه روز اول نکته خاص دیگه ای نداشت. و کلاس هم نداشتم و زیاد کاری بهمون نداشتن! وقت شام شد که عدسی بود و من آخرهای صف بودم که شام به ما که ته صف بودیم نرسید! با بشقاب خالی داشتم برمیگشتم که یکی از بچه ها صدام کرد و شام خودشو داد به من! من هم گفتم این شام سهم شماست عمرا من بگیرم ولی اون اصرار کرد و خلاصه فردین بازی در آوردیم ولی جدال فردینها رو اون برد و شام رو زدم تو رگ! البته بگم که مقدار شام زیاد نبود و به زور نون یه خورده سیر شدم! اونی که بهم شام داده بود خیلی قیافش آشنا بود. من یه خورده فکر کردم که کجا اینو دیدم؟ که یادم اومد اون روزی که کنکور کارشناسی رو میخواستیم بدیم صبحش یه مسیری رو با هم پیاده اومده بودیم. به اون گفتم که من همونم و اون هم یادش اومد! این جوری بود که اولین دوستم رو تو پادگان پیدا کردم! بعد شام هم رفتیم تو آسایشگاه و ساعت 9 خاموشی رو زدن و نخستین روز کاری خدمتمون تموم شد!




  • سرباز

نظرات (۳)

۵۷۶ بازدید

  • خاله باران
  • ممنون
    شام تموم شد به بقیه هم هیچی ندادن بخورن؟؟؟ 
    به همین راحتی؟؟؟ :(
    خیلی خوب مینویسی
    من همش مشتاقم ببینم بعدش چی میشه. :)

    تصویر وبلاگتم عاااالیه :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی