نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

دوره آموزشیم تموم شد ولی تفاوتهایی با دوره قبلی آموزشیم داشت که مهمترینش این بود که امتحانها و امتیاز تیراندازی و انضباط دیگه فرمالیته نبودن و کاملا در تعیین درجه سرباز نقش داشتند. خود درجه ها هم تقلیل پیدا کرده بود؛
تو سال 1386 درجه همه فوق دیپلمها استواریکمی بود ولی در سال 1389 درجه هاشون با توجه به نمرات دوره آموزشی میتونست گروهبان یکم یا گروهبان دوم باشه.
تو سال 86 درجه همه لیسانسه ها ستوان دومی بود ولی در سال 89 درجه ها شون با توجه به نمرات دوره آموزشی میتونست استوار دوم، استوار یکم و ستوان سوم باشه.
تو سال 86 درجه همه فوق لیسانس و بالاتر ها ستوان یکمی بود ولی در سال 89 درجه ها شون با توجه به نمرات دوره آموزشی میتونست ستوان سوم یا ستوان دوم باشه.
نکته: تو سال 89 همه سربازهاس خدمت کرده حداکثر درجه رو میگرفتن و همه سربازهای معاف از رزم حداقل درجه رو میگرفتند (بدون در نظر گرفتن نمرات دوره آموزشی).:30:
فرماندمون یعنی ستوان سوم خوئینی هم هرچند به سخت گیری معروف بود ولی من سخت گیری خاصی تو اون مدتی که بودم از ایشون ندیدم! ولی خیلی تاکید داشت که سربازهاش در همه حال کتابچه دانستنیهای ضروری رو مطالعه کنه. فکر میکنم به همین دلیل همیشه بهترین نمره های پادگان هم مربوط به گروهان ابوذر به فرماندهی خوئینی بود.:30:
شهر مشگین هر هم که من زیاد داخلش چرخ نزدم ولی تو زمینه برف فکر میکنم رتبه اول کشور رو داره و هر سال حتی تو تعطیلات نوروز هم اونجا برف میاد.:30:
حکم تقسیم هم خیلی فرق داشت. سری قبل هم شهر و هم محل خدمتم معلوم بود ولی الان فقط استانش معلوم بود ولی نه شهرش و نه محل خدمتش معلوم نبود. یعنی ممکن بود مشهد بیفتم و ممکن بود سایر شهرهای خراسان رضوی مثل نیشابور، سبزوار و حتی تایباد (لب مرز با افغانستان که نیروی انتظامی با اشرار اون منطق میجنگه!) بیفتم!:30:
من یادم نمیاد که چه جوری بلیط گرفتم و چه موقع سوار اتوبوش شدم  و کلا چه جوری برگشتم خونمون. فقط این وسط از یک گرده رد میشدیم که فکر کنم تو گیلان بود و اگه اشتباه نکنم گردنه حیران اسمشه. تو این گردنه چند تا پاسگاه انتظامی بود که توجهم رو به خودش جلب کرد. هرچند اون گردنه از نظر طبیعت و جنگل و رود خیلی زیبا بود ولی خدمت کردن تو گردنه واقعا سخته و من دلم برای سربازهای اونجا میسوخت!:33:
یادم میاد که صبح ساعت 6-7 رسیدم خونمون. بیست و پنجم اسفند بود و من باید بیست و ششم خودم رو معرفی میکردم ستاد فرماندهی خراسان رضوی. این یعنی من همون روز باید مجددا سوار اتوبوس میشدم تا فردا صبحش میرسیدم مشهد. حساب کردم دیدم خیلی نامردیه که بعد 24 روز اومدم خونه و الان حتی یک روز کامل هم تو خونه نباشم! به خاطر همین خودم به خودم مرخصی یک روزه دادم! یعنی گفتم چه کاریه که همون روز برم؟ حالا که این طور شد، یک روز با تاخیر میرم هر جریمه ای هم برام در نظر گرفتند اشکالی نداره. تو این فرصت هم لباسهامو میشورم و با خانواده و دوستان دیدار میکنم.:30:
این یک روز مرخصی که خودم به خودم دادم خیلی حال داد ولی حیف که خیلی زود تموم شد و من بیست وششم اسفند ساعت حدود 7 عصر سوار اتوبوس شدم و راه افتادیم. 12 ساعت بعد رسیدم مشهد یعنی دقیقا 6 سال پیش در چنین روزی؛ و این گونه بود که فصل جدیدی از زندگی من شروع شد.:3:
رفتم یه املت زدم و اینجا رو هم مثل مشگین شهر با املت شروع کردم. حالا باید تو این شهر بزرگ دنبال ستاد فرماندهی انتظامی خراسان رضوی میگشتم. از چند تا سرباز پرسیدم و مسیر رو پیدا کردم. یک مشکلی که سربازها دارن روز اول و آخر خدمته که کلی بار و وسایل و پتو باید همراه خودشون ببرن. اون روز من هم چنین وضعیتی داشتم و یک بار سنگین رو حمل میکردم ولی با توجه به تجربه ای که داشتم فقط یکی از 2 تا پتوی خدمتم رو همراه آورده بودم چون دو تا پتو استفاده نمیشد.:3:
بالاخره به ستاد رسیدم و رفتم سمت کارگزینی پادگان. اونجا باید منتظر میموندم تا برام تصمیم بگیرن که کجا باید خدمت کنم. امیدوار بودم که سمت لب مرز نیفتم و همون داخل مشهد خدمت کنم. تو همین اوضاع انتظار یکی از پرسنل همون پادگان اومد ازم پرسید رشتت چیه؟ من هم گفتم کامپیوتر. بعد ایشون گفت که ما سرباز رشته کامپیوتر نیاز داریم. شما برو تو آبدارخونه ظرفها رو بشور تا من ببینم وضع چه جوریه. من هم که از خدام بود کار اداری داشته باشم رفتم کلی قابلمه و کاسه که توش کله پاچه خورده بودن رو شستم. بعد اتاقشون رو همین جارو کشیدم. آخرش بهم گفتند که صحبت میکنیم بیفتی اینجا. فهمیدم که قضیه سر کاری بود و اصلا قرار نبود که منو به عنوان سرباز بگیرن.:6:
نیم ساعت بعد اون سرهنگی که باید تکلیف منو روشن کنه سروکلش پیدا شد و منو به اتاق خودش فرا خوند! رفتم تو اتاق و یک احترام نظامی محکم براش زدم و نامه پلمپی که از آموزشی بهم داده بودن رو دادم بهش. تو آموزشی کل پرونده منو هم پلمپ کرده بودن و دادن دست من و اون هم همراهم بود. اون پرونده رو هم دادم بهش. یک نگاهی به نامه کرد و گفت پسر تو که یک روز با تاخیر اومدی من هم هیچی نگفتم. بعد گفت تو رو میفرستم پلیس راهور چون تحصیلکرده ای و رفتار با مردم رو میدونی! جناب سرهنگ نامه رو پاراف کرد برای پلیس راهور. بعدش یک نامه صادر کردن برای پلیس راهور تو این مایه ها که ستوان سوم فلانی رو به عنوان سرباز بپذیرید. ستاد فرماندهی تو بلوار خیام بود و من باید میرفتم میدون راهنمایی. حدود 20 دقیقه بعد به میدان راهنمایی مشهد رسیدو و وارد ستاد پلیس راهور استان خراسن رضوی شدم...



نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

۵۱۰ بازدید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی