نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

48.. خداحافظ پادگان مشگین شهر

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۵۴ ب.ظ

روز بعد ما رفتیم برای امتحان کتابچه دانستنیهای ضروری سرباز؛ مطمئن بودم که این امتحانها هیچ تاثیری برای ما خدمت کرده ها نداره ولی سعی کردم که سوالها رو درست جواب بدم. بعد از امتحان هم روز طبق همون روال قبلی پیش رفت.
فردای اون روز بقیه سربازها باید مرحله اول امتحان کتبی رو میدادن ولی با ما خدمت کرده ها کاری نداشتند. همه سربازهای گروهان رفته بودند برای امتحان و ما 3 نفر خدمت کرده مونده بودیم تو آسایشگاه؛ اسلحه ها هم به تخت آویزون بود. در همین حین همون افسر کلاس درس حفاظت اطلاعات اومد داخل آسایشگاه و از همون کنار در به ترکی یک چیزی گفت و یکی از بچه ها که ترکی بلد بود جوابشو داد. من نفهمیدم چی گفت و برام مهم هم نبود. ولی همین موضوع بسیار ساده سرآغاز یک شر بزرگ شد! البته این شر برای ما نبود و برای بقیه گروهانها بود!:30:
توی آسایشگاه نشسته بودیم و بقیه بچه ها هم امتحانشون تموم نشده بود که فرمانده و جانشین فرمانده دستپاچه اومدن تو آسایشگاه! به ترکی یک چیزهایی میگفتند که من معنی حرفش رو متوجه نمیشدم ولی خیلی واضح بود که خیلی نگرانن! برام سوال شد که اینها چرا یکدفعه اینجوری شدن؟ خوئینی اومد طرف من و بهم گفت چرا به اونی که از حفاظت اومد، اسلحه دادین؟ من گفتم اصلا اسلحه ای به کسی ندادیم. خوئینی رفت آمار اسلحه ها که به تخت آویزون بود رو گرفت و دید که 3-4 تا اسلحه نیستند! من و اون 2 نفر هر چی بهش میگفتیم که اصلا اسلحه ندادیم به کسی و اون حفاظتیه هم کلا 20 ثانیه بیشتر اینجا نبود و از همون دم در یک سوال پرسید و رفت فرمانده باور نمیکرد!straight face جانشین فرمانده هم میگفت که شما که خدمت کرده این دیگه چرا؟:6: بعد از این فرمانده رفت سمت اسلحه خونه ببینه که این 3-4 تا اسلحه که توی آسایشگاه نبودن آیا تو اسلحه خونه هستند یا نه. رفت آمار رو از اسلحه خونه گرفت و دید که اون اسلحه ها همونجا تو اسلحه خونه ان. تازه اینجا بود که خوئینی حرف ما رو باور کرد و به تجربه ما (به خصوص تجربه من) ایمان آورد!:30: ولی در عوض بعضی گروهانهای دیگه آسایشگاه رو کلا خالی گذاشته بودن و هر کسی میتونست بره اسلحه رو از داخل آسایشگاهشون برداره. اون گروهانهای که این اشتباه رو کردن به شدت از طرف حفاظت اطلاعات بازخواست شدن. اون حفاظتی هم که اومده بود آساشیگاه ما وقتی دید که ما 3 نفر عین شیر تو آسایشگاه حضور داریم و از تمام لوازم گروهان داریم حفاظت میکنیم، دلیلی نداشت که بهمون گیر بده!:29:
ما منتظر ترخیص بودیم که یهو خبر آوردن که 3 روز مرخصی به همه دادن! این اولین مرخصی بچه ها بود (به استثنای مرخصی روزهای جمعه که مخصوص بچه های شهرهای نزدیک بود). این قضیه مرخصی برای من ضدحال بود چون انتظار داشتم که تکلیفمون مشخص بشه ولی الان باید حداقل 3 روز بیشتر میموندیم. با این که میتونستم برم مرخصی ولی ترجیح دادم تو پادگان بمونم و یکدفعه بعد از ترخیص برم شهرمون. اگه 4 روز یا بیشتر بود یه چیزی  ولی 3 روز نمیصرفید!
اونهایی که قرار بود مرخصی نرن همه رو جمع کردن تو یک گروهان. گروهانی که فرماندش ستوان همتی بود. تو اون 3 روز هیچ کاری نداشتیم ولی باید برای آسایشگاه نگهبانی میکردیم. یکی از این 3 روز من هم چند ساعتی پست دادم. یک بار هم مرخصی ساعتی گرفتم و 2 ساعت تو مشگین شهر چرخ زدم. همیشه تو دوره آموزشی وقتی مرخصی میدن میگن موهاتونو کوتاه کنید. آخه من نمیفهمم که 2 ساعت مرخصی چیه که یک بخشی از اون رو بریم آرایشگاه؟ من مرخصی رفتم ولی موهامو کوتاه نکردم و فرمانده هم چون نزدیک به ترخیص بودم چیزی بهم نگفت.:30: از گروهان ما علاوه بر من 10-11 نفر مونده بودن و خوئینی هم هر روز بهمون سر میزد و میگفت مشکلی دارید بهم بگید تا حل کنم. از بقیه گروهانها هم چند نفری بودن. 
یکی از بچه هایی که اون روزها با هم بودیم شخصی بود که نحوه حرف زدن و قیافش منو یاد خلافکارهای تهرانی فیلمها می انداخت به خاطر همین من اصلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم! یک روز اون هم مرخصی ساعتی گرفت و رفت بیرون؛ وقتی برگشت یک پلاستیک پرتقال آورده بود و بین همه پخش کرد و دائم میگفت که با دوستان بودن خوش است. من با این حرکتش خیلی حال کردم و پیش وجدان خودم شرمنده شدم که فکرهای بد در موردش میکردیم.:23:
اون چند روز زیر دست همتی بودیم ولی همتی کاری به کارمون نداشت. بعضی اوقات میومد به آسایشگاهمون و نگهبان هم فریاد میکشید «ایست آسایشگاه» و همه باید جلوئی تختمون به خط میشدیم.(این ایست کشیدن توی خدمت داستان جالبی داری . وقتی یک مقام مافوق از نظر سلسله مراتب فرماندهی وارد یک محیط میشه باید یک نفر ایست بکشه و ارشدترین مقام خبردار بده تا به نوعی همه مطلع بشند که مقام مافوق حال حاضر چه کسی است !البته موقع ترک یگان نظامی هم ایست و خبردار می دهند .)  هر چند که همتی بعضی قوانین عجیب و غریبی وضع کرده بود که من خیلی سرشون حرص میخوردم ولی دوستم بهم میگفت حرص نخور الان اینها سواره اند و ما پیاده!:30:
بالاخره این 3 روز هم تموم شد و بچه هایی که مرخصی بودن برگشتند. ما هم وسایلمون رو جمع کردیم و دوباره برگشتیم به آسایشگاه خودمون. فرمانده هم شب توی پادگان و تو اتاقش بود و هر کی میومد باید میرفت بهش اطلاع میداد. کلا خوئینی خیلی زیادتر نسبت به بقیه فرمانده ها تو پادگان میموند و بیشتر برای سربازهاش وقت میگذاشت.
روز بعد کلاسها دوباره شروع شد ولی دیگه من به عنوان با تجربه هر جا دلم میخواست میرفتم. خود خوئینی هم موقع کارهای عملی به من و اون 2 فر میگفت شما بایستین کنار و تماشا کنید.:30:
بالاخره لحظه موعود فرا رسید و همه خدمت کرده ها رو صدا زدن و همه مون جلوی کارگزینی جمع شدیم. اسمامون رو برای هزارمین بار نوشتن. بعد منو صدا کردن گفنتند پرونده شما نیست. برو از گروهان بگیر. رفتم به خوئینی گفتم اون گفت پروندت رو از گروهان دادیم به دفتر گردان. رفتم گردان گفتند پروندت رو دادیم به کارگزینی. رفتم کارگزینی گفتند کسی به ما پرونده نداده! خلاصه چند بار رفتم و برگشتم تا اینکه خود خوئینی پیگیر کارم شد و میگفت چرا سرباز من باید بلاتکلیف باشه؟ خلاصه با تشر خوئینی کارم راه افتاد و پروندم پیدا شد! straight face 
اومدن به بچه های خدمت کرده گفتند دوست دارید کدوم استان خدمت کنید؟ طبیعتا همه هم دوست داشتند تو استان خودشون خدمت کنند ولی این وسط یک نفر بود که نمیدونم چش شده بود و چی زده بود که به جای اینکه اسم استان خودشو بگه گیر داده بود که بره خراسان رضوی! هر چی بچه ها بهش میگفتند که بابا اشتباه میکنی این کارو نکن اون قبول نمیکرد. یک نفر گفت لابد یک چیزی میدونه که میگه خراسان علاقه داره بره اونجا؛ اشکالش چیه؟ خلاصه هر کسی درباره اون اظهار نظر میکرد. اون شخص که گیر داده بود بره مشهد کسی نبود جز خودم!:8:  اگه یادتون بیاد تو قسمتهای اول براتون گفتم که من اصلا از خدمت تو شهرهای نزدیک خوشم نمیومد. به خاطر همین با اینکه پارتی داشتم ولی ترجیح دادم سرنوشت منو هرجا دلش خواست ببره. گفته بودم که این قضیه یک جای دیگه هم کاربرد داره. اون جای دیگه یعنی الان؛ با خودم گفتم من که زیاد از خدمتم باقی نمونده پس همون بهتر که برم یه تجربه جدید تو یک شهر دیگه داشته باشم.
این پایان کار نبود و یک نفر باید میرفت و نامه های پلمپ شده کارگزینی رو میبرد تهران و حکم ترخیص رو میگرفت. یک نفر از خود بچه ها مامور شد که بره تهران و شروع کرد از بچه ها نفری 10000 تومان پول گرفت تا کرایه دربست تا تهرانش در بیاد! پولی که جمع کرد 2 برابر پول رفت و برگشت به تهران بود یکی از بچه ها اعتراض کرد ولی در نهایت همه همون 10 تومان رو دادن. نامرد بابت پول غذا و هتل هم پول گرفته بود در حالی که تو تهران فامیل داشت و شب میرفت خونه اونها.:31: نزدیکهای ظهر بود که راه افتاد و ما گفتیم الان میره تهران فردا صبح کارهامون رو انجام میده و برمیگرده. تا بیاد ظهر میشه و خلاصه طبق حساب و کتابمون 2 روز دیگه هم موندنی بودیم! 
این 2 روز هم گذشت و من شب قبلش داشتم به این فکر میکردم که این آخرین شبی هست که تو آسایشگاه گروهان ابوذر میخوابم. فردا صبح خبری از اونی که رفته بود تهران نبود در حالی که همه بلاتکلیف بودیم.  آخرین کلاس داخل سالن غذاخوری بود و من و محمد کنار هم بودیم. ما هر جوری حساب میکردیم دیگه نهایت 24 ساعته باید برمیگشت ولی بعد از 48 ساعت هم خبری ازش نبود. خلاصه جون به لبمون کرد تا نزدیکهای ساعت 1 ظهر سر و کلش پیدا شد. تا کارگزینی نامه هامون رو آماده کنه هم 2 ساعتی طول کشید. وقتی نامه رو گرفتیم دیگه همه چیز تموم شده بود.:35: روی پاکت مربوط به من نوشته شده بود فرمانده انتظامی خراسان رضوی! اون روز بیست و چهارم اسفند بود و قرار شد بیست و ششم اسفند خودمون رو معرفی کنیم به استانهای مربوطه. همه بچه ها هم درجه هاشون مشخص شده بود که حداکثر درجه رو به خدمت کرده ها داده بودن و اون امتحانها همه شون فرمالیته بودن. یعنی فوق دیپلمها گروهبان یکم شدن، لیسانسها ستوان 3 و فوق لیسانسها هم ستوان دوم .
آخرین ناهار پادگان بیگلری مشگین شهر رو خوردم که سبزی پلو با تن ماهی بود. بعد هم از بچه ها خداحافظی کردم و با اونهایی که صمیمی تر بودم (به خصوص محمد) خداحافظی مفصل تری کردم. با فرمانده خوئینی و جانشین فرمانده استوار نصیر زاده هم خداحافظی کردم و راه افتادم. من با توجه به تجربه ای که داشتم یک کیسه از اونهایی که برنج توش میریزن اضافه آورده بودم تا بتونم پتوهام رو بذارم توش. یک کیسه انفرادی و یک کیسه پتو رو با خودم کشون کشون بردم بیرون پادگان. اون روز هم بارون میومد.
خلاصه دقیقا 6 سال پیش در چنین روزی من از پادگان خارج شدم و پادگان شهید بیگلری مشگین شهر و آدمهایی که اونجا بودن هم به خاطرات زندگیم اضافه شد. اولین روز مشگین شهر املت زدم و حالا آخرین روز رفتم یک ساندویچی زدم و بعد هم رفتم ترمینال و سوار اتوبوش شدم. از اون موقع تا الان هیچ وقت مشگین شهر رو ندیدم!:16:

نکته 1: چون امروز سالروز همون روز ترخیص بود علی زغم فشار کاری زیاد این قسمت طولانی رو نوشتم.
نکته 2: موقع نوشتن این قسمت پرسپولیس هم با الریان قطر بازی داشت که 3-1 باخت.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

۳۵۷ بازدید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی