نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

43.. خوئینی وارد میشود

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۶ ب.ظ


فردا صبح منتظر بودیم که همتی بیاد ببینیم چه بلایی سرمون میخواد بیاره ولی یک نفر دیگه سر و کلش پیدا شد! یه دونه ستوان 3 که اومد و شروع کرد گیر دادن به نظافت آسایشگاه. اسمش خوئینی بود و بچه ها میگفتن متولد 1367 یعنی دو سال کوچکتر از من ولی هیکلش از من درشتتر بود. اخلاقش یه جور بود که همون روز اول حساب کار دستمون اومد که شوخی نداره و جالب اینکه به اکبر صف جمع معروف بود! ما رو به صف کرد و یکسری توضیحات درباره نظافت و وظایف سرباز داد که من حفظ بودم. بعد گفت بشینید. نشستن نظامی رو بهمون آموزش داد که باید پای چپ رو محکم بکوبی زمین ولی از صدای پای ما خوشش نیومد و برپا داد و دوبار گفت بشینن. جانشین فرمانده استوار نصیرزاده هم اون روز اومد و بچه ها باهاش آشنا شدن که مرد خوبی بود. یک تفاوتی که دوره آموزشی این دوره با دوره قبل داشت این بود که قبلا ما رو سرکار صدا میکردن ولی الان شده بودیم فراگیر که اصلا ابهت یک مکان نظامی رو نداشت! یک فرق دیگه هم این بود که موقع حضور و غیاب وقتی اسم رو میخوندن اون طرف قبلا بلند میگفت «من» ولی این دوره باید میگفت «الله»! :30:

خوئینی بهمون نحوه آنکارد کردن تخت رو یاد داد. من تو دوره ای که توی مرزن آباد بودم چون بهمون ملحفه نرسیده بود آنکارد به این شکل نکرده بودم. همون روزهای اول اومدن لیست اسمهامون رو دادن برای اینکه اتیکتها رو آماده کنند. بعد از اینکه اتیکتمون آماده شد اورکتمون رو جمع کردن برای اینکه اتیکت اسممنون و محل خدمتمون رو روش بدوزن. شلوارهامون رو هم جمع کردن تا نوار زرد رنگ روش بدوزن که این نوار زرد رنگ فقط تو دوره آموزشی کاربرد داره و معنیش این بود که این سرباز لیسانس یا بالاتر هست. 3 سال پیش این نوارها برای لیسانسه ها قرمز بودن! اونهایی که موهاشون کوتاه نبود هم تو همون پادگان باید میرفتن کلی تو صف وای می ایستادن و موهاشون رو کوتاه میکردن که مزد طرف میشد 500 تومان! :36:

گروهان ما تفاوتی که با بقیه گروهانها داشت این بود که دفتر فرمانده گروهان توی اتاقک خود آسایشگاه بود. هیچ آسایشگاهی اتاقک نداشت جز آسایشگاه ما. :30:

روز بعد به 12 گروه تقسیم شدیم و هر گروه مامور نظافت یک مکان از پادگان شد که محل نظافت گروه ما شد حمام پادگان که به نسبت بقیه جاها جای خوبی بود چون اصل توی چشم نبود. کلا توی خدمت توی چشم نبودن خیل خوبه. از داخل پادگان کوه سبلان کاملا مشخص بود. از روز پنجم ششم برف شروع شد. مشگین شهر از نظر بارش برف جزء شهرهای پربرف کشوره. من خودم برفهایی که تو مشگین شهر دیدم رو نه قبلش و نه بعدش هیچ جا ندیدم! دستکش که تو دوره قبلی خدمتم به کارم نمیومد اینجا خیلی مهم بود. اصلا بدون دشتکش نمیشد بیرون رفت. موقع رژه و صبحگاه همیشه به دلیل شدت سرما باید دستکش به دست داشتیم. تو همین دوره 1 بار دستکشم گم شد یعنی روی تخت جا گذاشتم و بعدا دیدم نیست که بعدش رفتم از منشی دستکش سوال کردم که دستکشم رو پیدا کردم. یک بار هم دستکشم دزدیه شد که واقعا خیلی سخت بود که بدون دستکش باید میرفتم صبحگاه که البته شانسی که آوردم این بود که آخرین روزهای آموزشیم بود. کلا توی پادگان مال خودتون رو سفت باید بچسبین که وسیلتون رو کش نرن. داستان اینه که مثلا اگه یک نفر دستکشش رو گم کنه ممکنه به سرش بزنه که دستکش یکی دیگه رو کش بره. بعد فرد طعمه هم ممکنه باز به سرش بزنه که دستکش یکی دیگه رو کش بره و ابن حلقه ادامه داره! در مورد کلاه و سایر وسایل نظامی هم داستان همینه به خاطر همین روی پتو، کلاه، شلوار، لباس و اورکت و ... باید یه کوچولو به شکلی که تابلو نباشه باید اسم رو نوشت برای روز مبادا! no talking


قسمت بعد

قسمت قبل

قسمت اول

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

۲۲۷ بازدید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی