نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

44.. بدو بایست

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۱ ب.ظ

خیلی از سربازها یا همون فراگیرها به تجربه ای که من داشتم حسادت میکردن.:30: چون خدمت قبلی داشتم مدت آموزشیم نهایت 3-4 هفته طول میکشید ولی بقیه باید 2 ماه کامل میموندن و حتی احتمال داشت که به ماموریت نوروزی هم برن و دهنشون صاف بشه. علاوه بر من 2 نفر دیگه هم تو گروهان ما بودن که خدمت کرده بودن. تقریبا یک روز در میون میومدن اسم خدمت کرده ها رو مینوشتن که من نفهمیدن وقتی روی برگه سبز سابقه خدمت نوشته چرا یک همچین سوالی رو این همه تکرار میکنند؟:21:
فرمانده یه خورده درباره صبحگاه توضیح داد که من به دلیل تجربم همه رو حفظ بودم!:30: قرار شد حالا که همه اتیکت روی اورکتمون بود و همه هم کچل شده بودیم، فردا صبح بریم صبحگاه. من واقعا عاشق صبحگاه بودم و خوشحال بودم که بعد از چند سال دوباره میخوام برم صبحگاه!:3:
فرمانده یه خورده صف جمع باهامون کار کرد و فرمان بدو بایست رو یاد داد! فرمان بدو بایست به این شکل بود که اول فرمانده یک مسیر رو مشخص میکرد و بعد میگفت بدو بایست. مثلا میگفت دور میدون صبحگاه بدو بایست که معنیش این میشد که دور میدون صبحگاه بدو و دوباره برگرد سر جات بایست! و وقتی که ما داشتیم میدویدیم فرمانده تا 3 میشمرد و هر کی تا شماره 3 نرسیده بود باید همونجایی که بود دراز میکشید و شنا میرفت! بعد از این توضیحات تئوری فرمانده، قاعدتا باید نوبت به اجرای عملی بدو بایست میرسید ولی فرمانده اونو موکول کرد به فرصت مناسبتری و در ادامه چیزهای دیگه رو توضیح داد بعد تقریبا نیم ساعت فرمانده ناغافل گفت دور میله پرچم بدو بایست؛:39: وقتی گفت بدو همه دویدن و وقتی گفت بایست همه به شکل ضایعی ایستادن! فرمانده گفت چرا وایستادین؟ یکی گفت خودتون گفتین بایست. فرمانده گفت برگردین سرجاتون و شروع کرد به تشر زدن که چرا فرمانو درست اجرا نکردین و این همه توضیح برای کی دادم؟:31:  جالب این که من هم با این همه تجربه یادم رفته بود بدو بایست چیه ولی صداشو در نیاوردم و چون دیدم ضایعه که دیگران بدونن که من هم بلد نبودم وانمود کردم که مثلا من بلد بودم!:18: فرمانده دوباره فرمان بدو بایست داد و بچه ها به شکل خطرناکی شروع کردن دویدن که کافی بود یکی زمین بخوره تا زیر دست و پا له بشه! فرمانده هم در حین دویدن بلند میگفت بشمار یک، بشمار 2 وقتی بشمار 3 رو گفت بعضی ها رسیده بودن و اونهایی که نرسیده بودن سرجاشون دراز کشیدن و حالت شنا رفتن که من هم جزوشون بودم.:33: بعد از تنبیه، دوباره برگشتیم سرجامون که فرمانده دوباره فرمان بدو بایست داد و دوباره با همون وضع وحشیانه همه شروع کردن دویدن و همون داستان. وقتی مجددا برگشتیم سرجامون دوباره فرمان بدو بایست داد و در حالی که هیچ کی نفس براشس باقی نمومند ه بود شروع کردن به دویدن و همون ماجراها...:33:
شب موقع خاموشی خوئینی اومد مثلا بهمون سر بزنه؛ یکی از بچه ها شلوار نظامیش رو داشت در میاورد که خوئینی سرش داد کشید که شلوار نظامی رو هرگز حق نداری از تنت خارج کنی! این قانون توی مرزن آباد وجود نداشت و موقع خواب هر کی شلوار غیر نظامی میتونست بپوشه. البته این قضیه برای من که خیلی خوب بود چون واقعا وقت خیلی کم بود و همین شلوار پوشیدن هم یه وقتی از ما میگرفت.:30:

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

۳۲۲ بازدید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی