نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

54.. خاطره غم انگیز

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ب.ظ

اون دروغی که گفته بودم درباره ارشد قبول شدنم خیلی زود بر خلاف انتظارم وسعت پیدا کرد و همه بچه ها با خبر شدن. من خودم اصلا فکرش رو هم نمیکردم به جز یکی دو نفر کسی از این قضیه با خبر بشه ولی حتی این موضوع به گوش فرمانده بخش هم رسیده بود. من هم مجبور شدم این دروغ رو کش بدم چون اگه میفهمیدن دروغ گفتم که وضعم خیلی خراب میشد.  تا پایان خدمتم فرمانده هر موقع میخواست بهم تذکر بده میگفت آقای فوق لیسانس این چه وضعشه؟:6:

تو خدمت ما شماره یک، 2 و 3 داشتیم. شماره یک سرهنگ اسماعیلی فرمانده پلیس راهور مشهد بود. شماره 2 سرهنگ زمانیان بود و شماره 3 هم یک شخص دیگه بود که اسمش رو نمیارم ولی به دایی هم معروف بود. وقتی میگفتن شماره یک از فلکه آب رد شد یعنی سرهنگ اسماعیلی رد شد. در مورد شماره 3 یا همون دایی باید بگم که ایشون وقتی میخواست با یکی حرف بزنه بهش میگفت دایی جان این کارو کنو این دایی جان رو همه جا میگفت. سرهنگ دوم بود و کلا کارش گیر دادن به سربازها بود. البته با بعضی سربازها خوب بود و با بعضی ها هم بد. اسمش رو نمیارم چون قرار نیست چیز مثبتی ازش بنویسم. باشماره 1 و 2 هم برخوردی نداشتم.:30:

پلیس راهور هر چند بستری فراهم کرده بود که دهنمون صاف بشه ولی در کنار انواع بدیها یک خوبی داشت و اون این بود شبها با ما کاری نداشتن و لازم نبود که شب پست بدیم( البته به جز شب سال تحویل). همین باعث میشد لااقل شبها بدون دردسر بگیریم بخوابیم.:2:

شاید خیلی ها فکر کنند که عامل ترافیک راننده هان ولی یکی از علتهای مهم ترافیک چیزی نبود جز عبور عابران پیاده از خیابون. به خاطر همین ما بعضی اوقات نیوجرسی ردیف میکردیم دور میدون تا هیچ عابر پیاده ای از خیابون رد نشه و ماشینها به راحتی رد شن.:30:

تو همین روزهای عید یک روز تو اتوبوس نشسته بودم و رادیوی اتوبوس هم روشن بود و صداش به همه جای اتوبوس میرسید. داشت اخبار پخش میشد و جالب این بود که یکی از خبرها این بود که مسافران مشهد اصلا از پلیس راهور مشهد رضایت نداشتند. اسم خبر رو هم گذاشته بودن ناراحتی زوار از پلیس راهور مشهد! اتفاقا من اون روز تو اتوبوس تنها بودم و تو اون وضعیت همه داشنند منو چپ چپ نگاه میکردن!:23:

این عید همش برای ما آماده باش بود و بس. حتی وقت نمیشد که لباسهای نظامیم رو بشورم چون اگه لباس تا فردا صبح خشک نمیشد گرفتار میشدم. مثلا همون بارانی یا پانچو که بهم داده بودن کثیف بود و یک شستن نیاز داشت و بابت همین از دزبان مرکز تذکر هم گرفته بودم. از اون بدتر این بود که فلکه آب تا حرم فاصله ای نداشت ولی با توجه به ساعتهای زیاد پست، اصلا وقت نمیشد برم حرم. هر موقع زنگ میزدم خونه اونها میپرسیدن حرم رفتی و من میگفتم نه که باعث تعجبشون میشد!straight face

و اما یک خاطره بد تعریف کنم که بعد اون احساساتم بر من غلبه کرد و من هم با این یال و کوپال اشکم در اومد!!!:16: یک مادر و پسرش بودن تو پیاده رو که این پسره عقب مانده ذهنی بود. پسره شیطنت میکرد و مادره بنده خدا هم مجبور بود جمعش کنه! این وسط نمیدونم چی شد که یکهو دیدم پسره شروع کرد به زدن سیلی و هول دادن مادرش. همه مردم پیاده رو متوجه این دعوا شدن. مادر بنده خدا هم هی چادرش رو جمع میکرد و خجالت زده بود از این رفتار بچش. بعد هم مردم اون پسره رو بردن یک گوشه و دعوا رو جمع کردن. من خیلی دلم برای مادره سوخت چون بنده خدا هم باید تا آخر عمرش مراقبت میکرد از کسی که عقل درست و حسابی نداره و هم از دستش کتک میخورد.:33: هنوز هم وقتی تصویر اون مادره که خودشو زیر چک و لگد پسرش جمع میکرد حس بد و غم انگیزی بهم دست میده.:33: به خصوص که اون موقع سرباز بودم و هیچ سربازی نیست که دلتنگ مادرش نباشه. این صحنه غم انگیز ترین صحنه ای بود که در حین خدمتم دیدم.:33:

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

۲۱۷ بازدید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی