نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

نسیم نی زار

از هرکجای بن بست، راهی به خانه ای هست

خاطرات خدمت سربازی

آخرین نظرات

46.. تشنج

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

اول اینو بگم که اسلحه گروهان ما هم کلاش بود و هم ژسه یعنی نصف بچه ها ژسه داشتند و نصف دیگه کلاش. اسلحه من ژسه بود. توی آسایشگاه هم که بودیم اسلحه رو آویزون میکردیم به تخت.:3:
فرمانده پادگان ما سرهنگ دوم کوهنژاد بود در حالی که توی مرزن آباد فرمانده و جانشینش سرهنگ تمام بودند. سرهنگ عرب سلمانی فرمانده پادگان مرزن آباد بود. فرمانده گروهانها و گردانها حسابی از کوهنژاد حساب میبردن و کوهنژاد هم حسابی بهشون گیر میداد و فرمانده گروهانها هم این گیر دادن رو منتقل میکردن به ما و در نهایت ما بودیم که تنبیه میشدیم!:14:
یه روز اومدن کلی به همه سربازها فرم دادن برای باز کردن حساب بانک سپه که برای حقوقهامون بود. 1000 تومان هم بابت افتتاح حساب باید بهشون پول میدادیم و باقی رو هم وقتی حقوق واریز شد به حسابمون خودشون خوکار برداشت میکردن.:6:
یک عکس پرسنلی نیاز داشتیم که واحد عکاسی که متعلق به عقیدتی پادگان بود این کارو میکرد. اصلا عکسی که من گرفتم هم جالب از آب در نیومد در حالی که عکس مرزن آباد من خیلی خیلی قشنگ در اومده بود. من یک بار دیگه هم تو پادگان عکس گرفتم که عکس پرسنلی نبود و یک گوشه پادگان یک عکس تمام قد گرفتم.:3:
یواش یواش با بچه های گروهان خیلی بیشتر آشنا شده بودم ولی بهترین دوستم محمد از قزوین بود که همیشه با هم بودیم.:22: با چند نفر دیگه هم کم و بیش دوست شده بودم. اونی که باهاش هم تخت بودم یعنی من طبقه بالا و اون طبقه پایین بود هم ارشد قبول شد و قبل از من ترخیص شد. به نظرم اگه یه جوری برنامه ریزی میکرد که حداقل آموزشیش رو تموم میکرد خیلی خوب میشد ولی به هر حال اون وضعیت کلاسهاش جور دیگه بود و بعد 2 هفته رفت تسویه حساب کرد.
از جمله تنبیهات مورد علاقه فرماندهان در پادگان پامرغی، شنا، حالت شنا، غلت خوردن با وضعیت دست توی جیب!، کلاغ پر، بدو بایست، نگهبانی تنبیهی و ... بود ولی هیچی بدتر از لغو مرخصی نبود:31: که واقعا ضدحال کننده بود که البته هیچ وقت نصیب من نشد!:29:
پنجشنبه ها عصر و جمعه ها معمولا بچه های شهرهای نزدیک به مرخصی میرفتند ولی من و خیلی ها تو پادگان میموندیم و کلاسی هم برگذار نمیشد در حالی که تو مرزن آباد جمعه ها هم کلاس برگذار میشد. یکی از روزهای جمعه یه نفر اومد و گفت هر کی میخواد بره نماز جمعه بره اسمشو بنویسه! من و محمد هم گفتیم بریم بد نیست. حداقلش اینه که میریم تو سطح شهر 4 نفر آدم غیر سرباز میبینیم. تا اون وقع دور تا دور ما پر بود از سربازهای کچل و هیچ راهی به بیرون و ادمهاش هم نداشتیم به طوری که من که به کمتر از دختر ترامپ:9: رضایت نمیدادم حالا به دیدن امام جمعه مشگین شهر راضی شده بودم!:7: سوار مینی بوس شدیم و رفتیم نماز جمعه و خطبه های نماز جمعه هم به زبان ترکی گفته شد و من و محمد متوجه نشدیم که چی گفت! توی مسیر برگشت هم یه نفر سرش رو از شیشه ماشین میبرد بیرون و به دخترها فرمان به چپ چپ و به راست راست میداد!:18:
یه بار تو صف غذا بودیم که یه نفر از بچه های گروهان یهو افتاد زمین و روی زمین سر و بدنش کامل میلرزید و بال بال میزد. من با این همه تجربه تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. از محمد پرسیدم جریان چیه اون یه اسم بیماری عجیب و غریب گفت که من متوجه نشدم بعد محمد گفت همون تشنجه! اون بنده خدا رو بردن بهداری و بعد حالش خوب شد.:30:
تو این مدت یک بار هم نگهبانی بهم خورد. نگهبان آسایشگاه شدم که کار سختی نبود. بیرون هوا خیلی سرد و برفی بود ولی پست دادن تو آسایشگاه برای فرد با تجربه ای مثل من بسیار ساده بود. تنها سختی کار جایی بود که تلفن آسایشگاه زنگ میخورد و من باید سربازی که مخاطب تلفنه رو صدا میزدم. من تن صدام پایینه و اصلا صدا زدن بلد نبودم!:23:
مشگین شهر آب و هوای بسیار سردی داره و برف هم زیاد میباره.روزهای برفی از سقفها قندیلهای 70-80 سانتی آویزون میشه که اگه آب بشه و بخوره به سر کسی اون طرف یه بلایی سرش میاد و باید حواسها به این نکته هم جمع میبود!:30:


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

۲۶۱ بازدید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی